تقريباً پنج محور مهم در انديشه‌هاي  فرديد وجود دارد  كه از نظر من ،هر پنج محور نياز به تحليل دارد.  فرديد ديدگاهي نسبت به فلسفه غرب ، فلسفه و كلام اسلامي ،علم الاسماء تاريخي ،عرفان اسلامي ، روشنفكري ديني ،تفكر و هنردارد كه  تقريباً مي‌شود گفت اين پنج محور، پنج ركن مهم در هندسه‌ي معرفتي و گفتمان فكري وي مي باشند.مقصود او از فلسفه غرب،تمام فلسفه غرب است ،از يونان باستان تا فلسفه معاصر؛يعني دوره‌ي يونان باستان قبل از سقراط، بعد از سقراط و هلنیزم و دوره‌ي قرون وسطي و دوره‌هاي بعد كه دوران رنسانس و معاصر را شامل مي‌شود.فرديد به كل فلسفه‌ي غرب دارد نقدهاي اساسي دارد و نقدهايش به غرب نيز صبغه فلسفي دارند.به اعتقاد وي،غرب جديد از تفكري فلسفي نشات مي گيرد،بنابراين چنانچه فلسفه ان  نقد شود، طبعاً غرب هم نقد خواهد شد.در ميان فلاسفه غربي،تنها افكار "هايدگر"مورد قبول فرديد است .وي به ديدگاه‌هاي اگريستانسياليستي و مباني پديدار شناختي و هرمنوتيكي هايدگر معتقد است و تقريبا اولين كسي است كه به شرح آراء هايدگر در ايران پرداخت.البته ايشان نقدهايي نيز نسبت به انديشه هايدگر وارد كرده اند.از منظر وي، هايدگر در مقام تفكر خويش، از ادراك تام نورمحمدي و ظلمات عصر غيبت بقيه‌اله در آخرالزمان كه در ساحت ديني مي‌توان دركش كرد،محروم است.به عبارت ديگر فرديد بخش سلبي انديشه هايدگر نسبت به غرب را كاملاً قبول دارد اما معتقد است  كه  در تفكر شرقي ما،بخش‌هاي ايجابي وجود دارد كه  هايدگر به اين بحث‌ها وارد نشده است

.بنابراين، فرديد زيربناي فلسفه‌ي غرب را فلسفه‌ي يونان مي‌داند و انسان يوناني را، مظهر و ظل طاغوت معرفي مي‌كند. غربزدگي ايشان تعبير ديگري از يونان‌زدگي است، به همين جهت،همه جريان‌هاي زاييده فلسفه‌ي غرب،اعم از جريان هاي چپ و راست را نقد مي كند،البته انتقاد وي از جريان راست بيشتر از نقدي است كه به جريان چپ دارد.از نظر وي،معتقدين به جريان راست كه پوپر نمايندگي ايشان را به عهده داشت،به دنبال حفظ وضع موجود بوده واز گذشته دفاع مي‌كنند.وليكن جريان چپ، به دليل تشويق مبارزه و انقلاب،قابل قبول تر هستند وبه همين جهت ايشان ماركسسيم را  تأييد كرده و مي گويد ماركسسيم به صراط مستقيم نزديك‌تر است.البته انتقاداتي نيز در اين رابطه مطرح مي كنند از جمله اين كه ماركسيم گرفتار نوعي خود بنيادي و طاغوت‌زدگي است. فرديد دوره‌ي 2500 ساله‌ي شاهنشاهي را دوران طاغوت زدگي مي نامد و صد سال اخير را غرب‌زدگي مضاعف مي داند و در همين راستا و به سبب علاقه اي كه به جريان هاي انقلابي داشته از انقلاب اسلامي ايران نيز دفاع مي كند.نكته ديگري كه در رابطه با رويكرد وي نسبت به غرب وجود دارد اين است كه ، نمي‌توان بخشي از غرب را پذيرفت بخش ديگر  انرا رد كرد،به عبارت ديگر از نظر فردید، نمي توان غرب را تكه‌تكه كرد، يا بايد همه غرب را تأييد كنيم يا همه‌ي غرب را رد كنيم.از طرف ديگر از آنجاييكه غرب زاده‌ي فلسفه است و فلسفه‌اش زاييده فلسفه يونان است و فلسفه يونان فلسفه اي خودبنياد است،طبعاً گرفتار طاغوت‌زدگي است.بنابراين قابليت تاييد ندارد و بايد رد شود.به همين جهت فرديد نسبت به فلسفه و كلام اسلامي نيز خوشبين نيست،به عبارت ديگر نه حكمت صدرايي را تاييد مي كند و نه حكمت اشراقي و نه حكمت  و فلسفه‌ي اسلامي را چراكه به زعم وي اين بزرگان نيز متاثر از فلسفه‌ي يوناني بوده و در نتيجه طاغوت‌زده هستند.ايشان حتي كلام و دين پژوهي را نيز به سبب اين كه از فلسفه بهره مي‌گيرند تاييد نمي كند. فرديد ملاصدرا را يك غرب‌زده‌ ملايم معرفي مي‌كند و معتقد است فلسفه‌ي صدرايي به بي‌تقوايي منجر مي‌شود چرا كه در فلسفه‌ي او تقوي فراموش شده است .نتيجه اين نوع نگاه اين مي شود كه با فلسفه‌ي اسلامي نمي‌توان به جنگ غرب رفت و آن را نقد كرد. ايشان تصريح مي‌كند كه با فلسفه‌ي"حاجي سبزواري"نمي‌توانيد غرب را نقد كنيد چراكه فلسفه وي متعلق به زمان خودش بوده و غرب امروز با غرب زمان وي تفاوت هاي بسياري كرده است.بنابراين حتي اگر فلسفه اسلامي طاغوت‌زده نباشد، به علت تعلقي كه به دوران گذشته دارد،ناتوان است.نكته ديگر اين است كه علي رغم انتقاداتي كه ايشان به فلسفه و حكمت و كلام اسلامي دارند،نسبت به عرفان اسلامي،سنت‌هاي شرقي و حكمت انسي علقه‌ي خاصي دارند و معتقدند كه ايشان درك و دريافت مناسبي از وجود في‌نفسه و هستي داشتند.از نظر فرديدميان عرفان نظري ابن عربي با هايدگر قرابتي وجود دارد.به عنوان مثال مفهوم"دازاين" هايدگر با مفهوم" انسان كامل" ابن‌عربي شباهت هايي دارد.البته همان طور كه گفته شد بهره  فرديد از هايدگر جنبه سلبي داشته است و بخش ايجابي نقد غرب و فلسفه‌ي اسلامي در دستگاه فكري او را حكمت انسي و عرفان ابن عربي تامين مي نمودند.بحث علم الاسماء تاريخي نيز در همين راستا مطرح شده است.به اعتقاد ايشان هر دوره اي  مظهر اسمي است و انسان در ميان موجودات ،مظهر تام اسماء الهي است،لذا انسان مظهريت تاريخي دارد و تمدن غرب نيز مظهر منسوخيت تاريخ است.از نظر وي بشر ناگزير از گام نهادن به مرحله‌ي مبادي علم الاسماء تاريخي بوده و هم چنين بايد اين مرحله را تكميل نمايد.بحث علم الاسماء از مباحث بسيار مهمي است كه بخش هايي از كتاب فصوص الحكم ابن عربي را نيز به خود اختصاص داده است و همين مطلب گوياي تاثير ژرف عرفان نظري ابن‌عربي بر ايشان دارد .
 در راستاي همان اعتقاد ايشان به طاغوت زدگي غرب به سبب تاثيرش از فلسفه ، روشنكفري ديني نيز به سبب تاثير پذيري از فلسفه غرب،در آراء ايشان مردود اعلام مي شود،لذا ايشان معتقد است كه نه تنها ابن سينا و ملاصدرا،بلكه تمام روشنفكران ديني،در مسير انحرافي گام نهاده اند.فرديد برخي از افراد را با عناوين متحجر، ليبراليست، طاغوت‌زده، مصداق كفر بالقوه و ..نام مي برد كه برآن بودند تا علم غربي را با علم قرآني تطبيق دهند.به زعم وي ،خداي بازرگان، خداي بورژوازي و ليبراليسم است،خداي اعلاميه حقوق جهاني بشر است،آزادي آنها، آزادي نفس اماره است. البته پس از آن اعلام مي دارد كه :من طرفدار ماركسيت نيستم ولي معتقدم اول بايد  روشنفكري، ليبراليسم ،نئوليبراليسم و ....نقد كرد و سپس به سراغ ماركسيم آمد.به طور كلي فرديد با طرفداران جامعه‌شناسي پوپر و گورويچ، شريعتي،  سيد قطب،  طالقاني ،مرحوم مطهري و...مخالف است چراكه به عنوان مثال دين پژوهي مطهري،دين پژوهي‌ فلسفي است و بيشتر از حكمت متعالي استفاده كرده است و از جانب ديگر، مطهري از غرب هم استفاده كرده و حتي بعضي حرف‌هاي غربي‌ها را نيزقبول دارد،به عبارت ديگر ،مطهري به نفي كلي و مطلق غرب قائل نيست.
فرديد اصطلاحي را از فلسفه‌ي اسلامي اقتباس كرده است كه با بهره گيري از آن ديدگاه خود را در رابطه با تفكر و هنر مشخص مي نمايد.به بيان وي، تفكر يا حصولي است و يا حضوري. تفكر حضوري همان تفكر اصيلي است كه در قرآن و روايات آمده است وليكن تفكر حصولي همان عقل معاش و تفكر حسابگر مي باشد كه در غرب بوده است.از نظر ايشان ، هنر را به خودي خود و في حد نفسه،جزو تفكر حضوري بايد دانست و با تفكر حضوري بايد تبيين نمود.معروف است كه فرديد  فيلسوفي شفاهي است  و آراء او از طريق شاگردانش، نقل شده است.از جانب ديگر شاگردان ايشان نيز در نقل هاي خود اختلاف نظرهاي بسياري دارند.مرحوم مددپور مدعي بود كه در كتاب ديدار فرهي حرف‌هاي استاد را تبيين نموده و چيزي از خود نيفزوده است،وليكن برخي از هم دوره اي هاي وي برآنند كه مطالب اين كتاب ناشي از كج فهمي مرحوم مددپور از درس هاي استاد است .در اينجا من براساس فهمي كه برخي از شاگردان  فرديد از منظومه‌ي فكري‌ وي داشته اند اين مطالب را گزارش دادم.
وليكن از نظر من چند اشكال اساسي بر آراءفرديد وارد است كه به پاره‌اي از آنها اشاره مي‌كنم.مسئله اول اين كه فرديد،فارغ از هرگونه گرايش سياسي يا مذهبي كه داشت و  تنها با در تمركز بر منظومه فكري اش ،بيش از آن كه فيلسوف ايجابي باشد فيلسوف سلبي است،به عبارت ديگر هيچ جرياني و شخصي از تيغ شمشير او در امان نمانده است.بحث‌هاي سلبي وي نيز عمدتاً از آراء هايدگر اقتباس شده است ،تنها بحث ايجابي كه در نظرات وي وجود دارد ، بحثي ابتر و ناقص است كه  از كتابهای مکتب ابن عربي نظير تمهيدالقواعد، شرح فصوص ، مصباح الانس و .... گرفته شده است.از جانب ديگر به نظر مي رسد كه فرديد علم الاسماء ابن‌عربي را نفهميده  است و اصلاً فضاي حاكم بر مباحث وحدت وجود و تجليات و تعيناتي كه در عرفان انسي و حكمت انسي را درك نكرده است .از نظر من ايشان در بحث علم الاسماء تاريخي تفسيري ماركسيتي از علم الاسماء ابن‌عربي ارائه مي‌دهد.يعني همان مسئله تطبيق  اسلام با انديشه‌هاي غربي ،كه به زعم ايشان گريبانگير بازرگان بود،به گونه اي ديگر گريبنگير ايشان نيز گشت و طبيعتاً اين مسئله نوعي التقاط است.به هر حال فرديد به عنوان يك هرمنوتيست ،يا يك فيلسوف هايدگري كه مي‌خواهد از هرمنوتيك هايدگر استفاده كند، ناگزير از پذيرش نسبيت فهم است.كساني كه كه با هرمنوتيك هايدگر آشنايي دارند و مشرب هايدگر را كه هرمنوتيك گادامر است مي شناسند ،مي‌دانند كه  هرمنوتيك و فهم‌شناسي و ماهيت فهم‌شناسي هايدگر و گادامر مبتني بر نسبیت فهم بود. حال سوال ما از فرديد و جريان هايدگري كه امروزه در ايران فعاليت مي‌كند اين است كه آيا معياري براي فهم صحيح از سقيم قائل هستند يا خير؟‌ به هر حال فلسفه‌ي اسلامي و فلسفه غرب كه از جانب شما مورد نقد و شماتت قرار مي گيرند، معياري معرفتي و مختص به خود دارند،آيا شما نيز معياري معرفتي داريد؟ اگر معياري نداشته باشيد اصلا ديگر حق نداريد به  ملاصدرا يا بوعلي‌سينا اشكال بگيريد كه  اينها كفر بالقوه‌اند يا طاغوب زده‌اند، چرا كه به عنوان مثال مبنايشان با مباني شما سازگاري ندارد. شما كه مبنا و معياري نداريد يا  مبنايتان فاقد معيار است.از طرف ديگر نيز اگر معياري داريد-كه از نظر من،كسي كه در فلسفه هايدگر زيست مي كند نمي‌تواند اعتقاد به معيار داشته باشد- معيار خود را معرفي كنيد.هيچ كدام از شاگردان ايشان معيار فرديد را معرفي نكردند.مسئله ديگر اين است كه كسي كه معيار نداشته باشد نمي‌تواند سراغ حكمت انسي برود،چراكه همه عرفاي ما در عرفان نظري، از جمله ابن عربي كه موسس عرفان نظري است و شاگردان وي و حتي متأخريني نظير مرحوم آقاي محمدرضا قمشه‌اي ،آقاي الهي قمشه‌اي،آيت اله حسن زاده و ....معياري براي معرفت قائل هستند،به عبارت ديگر تعارضي ميان حكمت متعاليه و عرفان نظري در وجود معیار نمي بيند.از نظر من اگر فرديد حكمت متعاليه را خوب مي‌فهميد نمي توانست حكمت متعاليه را رد كند و حكمت انسي ابن عربی را بپذيرد.ملاصدرا در جلد دوم اسفار،در ذيل بحث " تتمه‌في بعض الخبايا" صريحاً بحث وحدت وجود را مطرح مي‌كند و بحث عليت را به تشأن  برميگرداند.و فردید به اینگونه بحثهای تخصصی و نهایی ملاصدرا توجه نداشته اند بنابر اين، معلوم است که جريان فاقد يك منظومه‌ي متخصصانه نمی تواند جريان اجتماعي بيافريند؟ جريانی که مباني‌اش  متزلزل باشد، در عرصه های دیگر، همواره متزلزل خواهد بود.
مسئله ديگر در باب تفسير مرحوم فرديد از تفكر حصولي و حضوري مطرح مي شود.همان طور كه عنوان شد ايشان تفكر حصولي را همان عقل معاش و تفكر حسابگري مي داند كه در  غرب حاكم است و تفكر حضوري را تفكر قرآني و اصيل مي داند.حال نكته اين است كه  اولا همه آيات و روايات در زمزه علم حصولي جاي مي گيرند ولو اين كه منشأشان حضوري باشد.در منطق معروف است كه اگر مطلبي به قضيه درآمد،تبديل به علم حصولي مي شود حتي اگر منشأاش علم حضوري باشد.بنابراين الفاظ قراني،( مقصودم  تفسير مااز قران نیست)، علم حصولي است.از جانب ديگر مرحوم فرديد كه معتقد بودند تنها تفكرحضوري تفكر اصيل است،چندبار سير و سلوك عرفاني داشته و به علم حضوري شهودي دست يافته اند؟ابن عربي در مقدمه فصوص الحكم از سير و سلوك خود سخن مي گويد و اين كتاب را نتيجه يك حقيقت،روياي صادقه و كشف و شهود مي‌داند.بنابراين لازمه علم حضوري كه  حكمت انسي را مي سازد،سير و سلوك  و طي منازل عرفاني است. همان طور كه گفته شد منظومه فكري فرديد از آراء هايدگر و آراء ناقصي از ابن عربي تشكيل شده است و حال كه منظومه فكري ايشان از علم حصولي است چگونه مي توانند از اصالت علم حضوري سخن گويند؟ همين سخن كه غرب را نمي‌توان يكپارچه تأييد يا رد كرد، نياز به دليل دارد. ثانیا، علم حصولی اعم از علوم حسایگری است و انحصار تفکر حصولی به دسته محدودی از علوم نیز نارواست. مطلب دیگر اینکه اصلا به چه دليل ما نبايد  مباني فلسفي غرب را بپذيريم؟ كل اين علم و تكنولوژي و صنعتش را نبايد بپذيريم؟هايدگري ها مكررا عنوان مي كنند كه چنانچه مباني متافيزيكي غرب را تغيير دهيم،الزاماً تمام پارادايم‌هاي علمي و تكنولوژيكي و صنعتي غرب تغيير مي كند ولي هرگز دليلي براي آن اقامه نكرده اند.صنايع زاييده تكنولوژي و تكنولوژي زاييده علم‌ است.آيا يك صنعت با تغيير مباني آن به صنعتي ديگر تبديل خواهد شد؟ آيا قوانين سه گانه نيوتن, قوانين انيشتن, فيزيك كوانتم و ... تغيير پيدا مي‌كند ؟ مسئله اساسي اين است كه نبايد مباحث اين چنيني را  به صورت كليات رها كرد و سپس بر همين مباني كلي جرياني اجتماعي  شكل داد و كل كشور را  به ان سو حركت داد.اشكال مهم دیگر بر آقاي فرديد ،غفلت از اين نكته است كه ،حاکمیت عقلانيت صوفيانه و عارفانه بر جامعه‌ي ما بزرگترين مانع توليد علم و نهضت نرم‌افزاري است که باید در آن تأمل کرد البته عقلانیت جامع نگر همراه با رویکرد عرفانی برای تولید علم می تواند مفید باشد. در پایان ضمن عذر خواهی حاضران اینگه مباحث تنها برای طرح پرسشها و ارایه پاسخها و تحقق فضای علمی گفته شد تا حقیقت بهتر از گذشته روشن گردد. امیدوارم منتقدان با رعایت سهم اخلاق و منطق به دیدگاه بنده پاسخ گویند