منظومه فکری شریعتی

دکتر علی شریعتی

اینهمه موافق و مخالف گاه بی منطق و سینه چاک و افراطی از کجا آب می خورد؟

بسیاری از حب و بغض ها، گرایش ها، اقبال ها و ادبارها بیش از آنکه براساس یک اندیشه و استدلال محکم باشد، براساس احساسات روانشناختی و جامعه شناختی است. شریعتی یک منظومه فکری با هشت مؤلفه داشت؛ انسان شناسی، اسلام شناسی، دین ایدئولوژیک، پروتستانیسم اسلامی، امت و امامت، روشنفکری، بازگشت به خویشتن و غرب شناسی. اگر این هشت رکن در منظومه شریعتی را بررسی کنیم به یک ترجیع بند مشترک در آنها می رسیم که "دنیوی کردن اسلام" است؛ گسترش ابعاد اجتماعی اسلام و مخالفت با انحصار اسلام به بعد فردی و اخروی.

مهم ترین دغدغه شریعتی با این ترجیع بند مشترک، این بود که به مارکسیست های زمانش بفهماند اسلام هم ابعاد اجتماعی دارد. بنابراین اولین مخالفان شریعتی مارکسیست ها هستند و کم کم گروه های دیگری هم به جمع مخالفان او پیوستند. اما در حقیقت شریعتی جبهه ای در برابر مارکسیست ها بود که سبب شد گروه قابل توجهی از جوانان که گرایش مارکسیستی داشتند، به اسلام روی آورند.

شریعتی غیر از مارکسیست ها مخالفان دیگری نیز دارد که حتی برخی از آنها روحانی هستند. مخالفت های دیگر با او بر سر چیست؟
تا جایی که به سؤال قبلی پرداختیم اشکال و خرده ای به شریعتی وارد نیست. زیرا او با منظومه ی فکری اش می خواهد یک تحول ایجاد کند و این تحول همان سیری است که شهید مطهری و امام خمینی (ره) ایجاد کرده اند. اما مشکل اینجاست که شریعتی برای تأسیس منظومه اش از یک روش معرفتی شروع کرد. روش او فلسفی، کلامی و یا فقهی نبود، بلکه با روش تجربی و با استفاده از مکاتب مختلف جامعه شناختی یک سری آرا و اندیشه ها را کشف و کسب می کرد و سپس آنها را با آیات و معارف دین تطبیق می داد. نهایتاً این روش منجر به پدید آمدن یک تفکر التقاطی جامعه شناسانه ی اسلامی شد و همین جا بود که برخی از روحانیون فاضل و عالم همچون شهید مطهری با او دچار درگیری فکری شدند. البته عده ای از روحانیون به دلایل دیگری نیز با او مخالفت می کردند که اغلب به ظاهر و رفتارهای ظاهری شریعتی بر می گشت و چندان مبنای علمی نداشت. اما مخالفت مطهری با او به خاطر روش معرفتی اش كه به نوعی التقاط معرفت در دین محسوب می شد، بود.

آبشخور و منبع تغذیه فکری شریعتی چه منابعی بودند و افكار او حاصل تأسی از چه جریان هایی است؟
گرچه سخنرانی های او پراکنده بود، ولی معتقدم یک گفتمان و اندیشه نظام مند داشت. اما در مورد اینکه اندیشه او متأثر از چه جریان هایی بوده است، باید بگویم شش جریان عصر او بر شریعتی تأثیر داشت. اول؛ کانون نشر حقایق دینی که توسط پدرش تأسیس شده بود. دوم؛ نهضت احیای دینی که برای اولین بار توسط "سیدجمال الدين اسدآبادي" و "سیدقطب" به راه افتاد و بحث های بازگشت به قرآن، تفسیر نو و متناسب با روزگار نو از قرآن را مطرح می کرد، البته شخصیت هایی مثل "اقبال" نیز راه آن را ادامه دادند. سوم؛ جریان اصلاحات دینی است که توسط "احمد کسروی" راه افتاد و پیش فرضش این بود که اندیشه های دینی گرفتار خرافات شده است و باید اصلاح شود كه این اصلاحات به مرور زمان تبدیل به دینی جدید شد. جریان چهارم؛ گرایش های فکری – فلسفی غرب بود. شریعتی از چهار جریان غربی تأثیر گرفت که اگزیستانسیالیسم، مارکسیسم، لیبرالیسم و مذهب مسیحیت غربی (پروتستانی) است. پنجمین جریان تأثیرگذار، نهضت خداپرستان سوسیالیست است که در سال 1322 شمسی توسط عده ای جوانان مذهبی که تمایل به خردگرایی غربی داشتند به رهبری "محمد نخشب" شکل گرفت که البته این حزب کم کم دچار اختلاف و انشعاب شد. شریعتی و یکی دیگر از دوستانش شعبه این نهضت را در مشهد تأسیس کرده بودند. در آخر جریان ششم؛ مکتب تفکیک با وجود "شیخ محمود حلبی" و "محمدرضا حکیمی" است که معتقد به تفکیک اندیشه های فلسفی از معارف دینی بودند. تحت تأثیر همین مکتب نیز شریعتی از مخالفين شدید فلسفه یونانی شد. البته علاوه بر این شش جریان باید تأکید کنم که شریعتی به شدت تحت تأثیر امام خمینی (ره) هم بود و صریحاً در برخی آثارش مسأله ولایت فقیه را مطرح می کند.

ادامه نوشته

جریان شناسی 7

7. تجددگرايى افراطى

جريان ديگر، جريان تجددگرايى افراطى است. اين جريان از زمان ميرزا ملكم خان و آخوندزاده مطرح بوده است. از زمان اميركبير عده اى براى تحصيل به فرانسه فرستاده شدند، و گرايش هاى كمونيستى و يا گرايش هاى ديگرى پيدا كردند و به ايران بازگشتند كه از همان زمان تجددگرايى مطرح شد. اينان گمان مى كردند كه مسئله ى عقب ماندگى ايران با تجددگرايى و مدرنيسم حل مى شود؛ و اين طايفه مى گفتند بايد از موى سر تا ناخن پا غربى باشيم تا مشكلات ما حل شود. تجددگرايى به شكل هاى مختلف مطرح شد و يك عده تجددگراى اسلامى، يعنى گرفتار تفكر التقاطى شدند. همان چيزى كه مرحوم مطهرى به شدت با آن درگير شد و در نامه ى دردناكى به امام (ره) نوشت و كه ما الآن با يك عده روشن فكر روبه رو هستيم كه آيات را تفسير به رأى مى كنند؛ تفسير سوسياليستى و ماركسيستى و اگزيستانسياليستى از قرآن ارائه مى دهند كه همان تفكر التقاط است. اين در دهه هاى مثلاً چهل و پنجاه بود؛ اما در دو دهه ى اخير تجددگرايى افراطى به شكل ديگرى ظهور پيدا كرد. اينان ابتدا نظريه ى قرائت هاى مختلف از دين را مطرح كردند.

نظريه ى قرائت هاى مختلف از دين بر اين باور است كه متون دينى (قرآن و سنت)، صامت اند و هيچ دلالتى ندارند و ما مفسران با پيش دانسته ها و پيش فرض هاى خودمان هرگونه كه دلمان خواست، قرآن را معنا مى كنيم؛ و درباره ى كل قرآن اين نظر را دارند. از اين ها بايد پرسيد اگر شما يك كتاب بنويسيد، آيا به خواننده هايتان اجازه مى دهيد كه هر طور دلشان خواست آن را معنا بكنند؟ شما وقتى اجازه نمى دهيد كتاب خودتان تحريف شود، چطور اجازه مى دهيد كه معانى و تفاسير قرآن، تحريف بشوند؟ اين ها وقتى با نصوص و معانى قطعى قرآن مواجه شدند و ديدند كه آياتى در قرآن هست كه نمى شود تفسير ديگرى برايش يافت، مانند: معناى وجوب نماز از آيه ى شريفه ى «اقم الصّلاة لدلوك الشمس الى غَسَقِ اللّيل» و يا آيه اى كه به صراحت تثليث را نفى كرده و توحيد را پذيرفته است، ناچار شدند مسئله ى گوهر و صدف دين را مطرح كنند و بگويند دين دو بخش دارد: گوهر و صدف. گوهر دين، حقيقت دين است و بقيه ى دين، صدف ها و عوارض دين اند و خيلى اهميت ندارند. مثلا گوهر دين معنويت است. نماز خواندن صدف است تا به آن معنويت برسيد. حالا اگر توانستيد از راه ديگرى، مثلا با موسيقى راك يا مِتال هم به معنويت برسيد، مانعى ندارد.

آخرين تير خلاص تجددگرايان افراطى در كشور ما اين بود كه دين را به تجربه ى دينى تحويل برده و گفتند: دين، يعنى حال معنوى؛ مثلا با ديدن غروب آفتاب يا يك تِمثال شخصى، حال معنوى پيدا مى كنند؛ «استيس» در كتاب عرفان و فلسفه مى گويد: بعضى ها هم ممكن است با مصرف مواد مخدر، حال خاصى پيدا كنند. اينان هرگونه حال خاص معنوى را تجربه ى دينى مى نامند. مى گويند: پيغمبر هم يك حال معنوى داشت و بعد آن را بيان كرد و قرآن به وجود آمد پس قرآن، به عقيده ى آن ها كلام پيغمبر است، نه كلام خدا. اين تجربه ى دينى بسط هم دارد؛ يعنى شما هم مى توانيد حال و تجربه ى دينى پيدا كنيد، مختص به پيغمبر نيست؛ يعنى هر كسى مى تواند براى خودش يك دين بياورد. ديگر سراغ تفسير به رأى قرآن و قرائت هاى مختلف قرآن نمى روند، بلكه مى گويند: قرآن را ببند و كنار بگذار؛ زيرا مربوط به 1400 سال پيش است؛ هر كدامتان براى خودتان قرآن بنويسيد. اين تجددگرايى افراطى است كه از دين هيچ چيزى باقى نمى ماند. كسى نيست به اينان بگويد: در زمان پيغمبر بت پرستان هم خيلى حال معنوى داشتند؛ پيغمبر با همين احوال، تعارض داشت؛ با همين شرك و بت پرستى درگير شد. آن وقت لازمه ى اين گونه دعاوى، پيدايش تسامح و تساهل، ترويج مفاسد اخلاقى و مسائل ديگر است

جریان شناسی 6

۶-جريان بهائيت

جريان ديگرى كه در كشور ما فعاليت مى كند، جريان بهائيت است. اين ها در كل جهان اسلام جان تازه اى پيدا كرده اند. عناصر اصلى اقتصادى، سياسى و امنيتى كشور در رژيم طاغوت، بهائى بودند؛ مثلا هويدا، نخستوزير و حبيب ثابت، تئوريسين ساواك بهائى بودند. سه چهار سال پيش از انقلاب با طراحى و برنامه ريزى ثابت، يك شبه همه ى تشكل هاى مسلح و مخالف رژيم را گرفتند. وى در آستانه ى پيروزى انقلاب به آمريكا فرار كرد و سازمان سيا به او مأموريت داد كه به مصر برود و همين نقشه را در مصر هم اجرا كند و اين است كه در ده سال اخير هيچ خبرى از فعاليت هاى مسلحانه در مصر نيست؛ وى با ورود و سيطره ى آمريكا بر عراق وارد كشور عراق شد و فعاليت اطلاعاتى خود را عليه مسلمانان آغاز كرد.

شايد دوستان شنيده باشند كه وقتى ديويد كِلى از طرف انگلستان مأمور شد تا در مورد وجود سلاح هاى هسته اى در عراق تحقيق كند، توسط يك بهائى عراقى، بهائى شد و گزارش هاى دروغ داد و باعث همكارى انگلستان با آمريكا در حمله به عراق شد. بعد هم مجلس انگلستان و نخستوزير و دولت وقت معترض شدند و پرونده ها پيچيده شد و ادامه پيدا كرد تا ديويد كِلى را ترور كردند. اسنادى وجود دارد مبنى بر اين كه مهم ترين عامل نفوذ آمريكا و انگلستان در عراق، بهائى ها و يهودى ها بودند. اينان جريان فعالى در اصفهان، شيراز، آذربايجان، قزوين، همدان، كاشان و مازندران دارند.

اسناد زيادى هم هست كه بهائى ها در اسرائيل، انگليس و آمريكا نفوذ داشتند. اصلا استعمار، پشتيبان اين جريان بوده است. حتى بهائيان نقش مؤثرى در تحقق دولت يهود در فلسطين در دهه هاى 1870 و 1880 داشته اند. الآن هم مهم ترين مركز بهائى ها يعنى بيت العدل، در اسرائيل فعاليت مى كنند و يكى از مختصات اين ها هم ترور سياسى است. شخصيت هايى را كه مثلاً در كشور نفوذى پيدا مى كنند و ويژگى مثبتى دارند، سعى مى كنند ترور سياسى و شخصيتى بكنند و يهودى ها هم به شدت پشتيبانشان هستند. حتى يهودى هاى بهائى نيز در دنيا مطرح اند. خطر فرهنگى كه اخيراً كشور ما بدان مبتلا شده اين است كه بهائى ها در فعاليت هاى رسانه اى به ويژه فيلم سازى يا ازدواج دختران بهايى با پسران شيعه مسير جديدى يافته اند

برای اطلاع بیشتر در این زمینه به سایت ayam29.com مراجعه کنیدکه اوی مطالب ارزنده وتحقیقی می باشد.

جریان شناسی 5

5. جريان فمينيستى

جريان پنجم، جريان فِمينيستى، يا زن گرايى است. اين جريان در غرب شكل گرفته و سه موج اصلى داشته است:

موج اول، توسط يك خانم و نويسنده ى انگليسى، به نام «مِرى آستيل»، در نيمه ى دوم قرن هفدهم و نيمه ى اول قرن هجدهم به وجود آمد. ايشان به زنان توصيه مى كرد و اندرز مى داد كه از ازدواج بپرهيزند و از زندگى منهاى مردان لذت ببرند. موج اول عمدتاً نقد زندگى مردسالارانه بود؛ لذا جنبش سياسى، در زمينه ى وضعيت زنان متأهل، وضع حقوق آنان و كلاً فعاليت اجتماعى فعاليت مى كردند.

موج دوم فمينيسم در نيمه ى دوم 1960 اتفاق افتاد (حدود نيم قرن پيش). اين موج، افراطى بود. مى گفتند: علوم و ايدئولوژى ها هم مردسالارانه اند. ما بايد تلاش كنيم تا معرفت شناسى، فيزيك، شيمى و زيست شناسى فمينيستى داشته باشيم. زن ها بايد با فكر زنانه ى خودشان از نوعلم، فلسفه، منطق، و... بنويسند. اين تفكر تقريباً تا چند سال پيش هم در غرب رواج داشت؛ يعنى اصلاً مخالفت و مبارزه ى آنان با ايدئولوژى مردسالارانه بود. مى گويند: دانش موجود از ديد مردان به جهان نوشته شده است. اگر ديد زنانه به جهان پيدا شود و تحقيق هاى طبيعت شناختى و انسان شناختى داشته باشند، مطمئن باشيد كه علوم نيز تغيير مى يابند؛ بنابراين، فمينيست هاى موج دوم، نسبى گرا بودند.

موج سوم، كه در چند سال اخير اتفاق افتاده تعديل يافته ى نگرش فمينيستى موج دوم است؛ موج سوم بر اين باور است كه نبايد سخت گرفت و زندگى را با نگرش افراطى تخريب كرد زن ها به مردها نيازمندند و مردها هم به زن ها. علوم هم مرد و زن نمى شناسد و از زندگى خصوصى خانوادگى و فرزند محور و حقوق زنان دفاع مى كنند.

امروز اين جريان فمينيستى در كشور ما و ديگر جوامع اسلامى هم رواج پيدا كرده است و گاهى تحت عنوان فمينيسم اسلامى هم از آن ياد مى كنند. اين ها گاهى به روش ها، رفتارها و به بعضى از حقوق زنان و تفاوت هايى كه در احكام فقهى ميان زن و مرد است، اعتراض مى كنند و اشكال مى گيرند؛ ولى به اين اكتفا نمى كنند كه بگويند مثلاً اگر ارث زن و مرد برابر بشود، ديگر مشكل ما حل است. با اين كه ادعا مى كنند فمينيست اسلامى هستيم، مصداق «نُؤمِنُ ببعض و نكفُرُ ببعض» هستند؛ يعنى حتى پا را فراتر مى گذارند. اگر ديدند دنياى امروز ليبراليسم را قبول دارد، مى گويند: فمينيست ها هم بايد ليبراليسم را قبول كنند؛ حتى اگر ليبراليسم با اسلام هم تعارض داشته باشد، اسلام را بايد كنار گذاشت. آن قدر، اسلام را قيچى مى كنند كه فقط يك معنويتى از آن بماند، كه آن معنويت را بودايى ها هم دارند؛ يعنى فمينيست هاى جامعه ى ما فقط به چند مسئله ى حقوقى اكتفا نكرده اند؛ در مسائل سياسى ـ اجتماعى ديگر هم وارد شده اند. بعضى از فمينيست هاى اسلامى در خارج و بعضى در داخل كشور فعاليت مى كنند و نشريه هايى منتشر مى سازند.

بحث «كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان» را همين ها مطرح كردند و اولين كتاب دفاع از كنوانسيون رفع تبعيض زنان را خانم مهرانگيزكار نوشته است. اين جريانى است كه دارد رواج مى يابد. بعضى از مسائل و شبهاتى را كه مطرح كرده اند، در ذهن عده اى از خانم هاى مذهبى هم نفوذ كرده است. نمى خواهم بگويم كه تعبّدشان ربوده شده اما اين شبهه و سؤال در ذهنشان هست. شهيد مطهرى(ره) در نظام حقوق زن در اسلام و استاد بزرگوار آيت الله جوادى آملى نيز در كتاب آينه جلال و جمال زن در قرآن به برخى از اين نوع سؤال ها جواب داده اند

جریان شناسی 4

 جريان كثرت گرايى

جريان چهارم در دو دهه ى اخير كشورمان جريان كثرت گرايى است كه بايد توجه بيشترى به آن داشت چون رگه هايش حتى در قم هم ديده مى شود. خود كثرت گرايى دينى يكى از مباحث مسئله كلام جديد است؛ ولى در كشور ما يك جريان شده است. كثرت گرايى دينى يا پلوراليسم دينى مدعى است كه تمام اديان موجود، اعم از الهى و بشرى، آسمانى و زمينى، تحريف شده و تحريف نشده، همه و همه، حق هستند و از حقانيت برابرى هم برخوردارند و همه ى متدينانشان هم اهل سعادت و بهشتى اند. اين معناى پلوراليسم دينى است. اين نظريه را آقاى جان هيك مطرح كرد و بعد هم در كشور ما تحت عنوان صراط هاى مستقيم و امثال اين ها بسط يافت. كتاب ها و مقالات فراوانى هم در نقدشان نوشته اند؛ اما الآن جريانى ايجاد شده است كه مرتباً اديان مختلف را به جامعه معرفى مى كنند. اين جريان با سه رويكرد در كشور ما دنبال مى شود:

الف) ترجمه و نشر آثار اديان مختلف؛

ب) نقد تفكر اسلامى و شيعى؛

ج) ترويج عقايد اهل سنت؛

ادامه نوشته

جریان شناسی

۳. جريان تصوف گرايى

تصوف گرايى، پس از جنگ تحميلى عراق عليه ايران در كشور توسعه پيدا كرد. اصولاً تاريخ جنگ ها نشان داده است كه معمولاً پس از چند سال جنگ در يك جامعه، مردم گرايش به معنويت و مسائل عرفانى پيدا مى كنند. اگر در آن فرصت، عرفان اصيل اسلامى در جامعه ى اسلامى كه مبتلا به جنگ بوده است، ميان جوان ها و مردم علاقه مند به معنويت تزريق نشود، بلافاصله صوفى گرى ها و عرفان هاى منحرف جاى گزين عرفان اسلامى مى شوند. اين عرفان هاى صوفى مسلك را به سه دسته و گرايش مى توان تقسيم كرد:

الف) عرفان سرخ پوستى

ب) عرفان هاى شرقى؛

ج) عرفان هاى بومى؛

ادامه نوشته

جریانهای فکری ایران

2. جريان شيطان پرستى

جريان ديگر فرهنگى كه چندسالى است در ايران هم آشكار گرديده، جريان شيطان پرستى است. اين شيطان پرست ها، سايت هاى متنوعى هم دارند و تبليغ مى كنند؛ البته گاهى هم مى گويند: واقعاً ما شيطان را نمى پرستيم؛ اما در تبليغ شيطان تلاش مى كنند. كاركرد شيطان، ايجاد شر، گناه، معصيت و تخلف از اوامر و نواهى الهى است. اين گروه، كاركردهاى شيطان را انجام مى دهند.

كتاب ها و سايت هاى اين جريان را هم با رنگ هاى تيره و تندى منتشر مى كردند كه در واقع تأثير روان شناختى تاريكى، ظلمت و امثال اين ها را نشان مى دهد. متن هم كاملا بر همين معانى دلالت دارد.

اين ها هم از گروه هاى معاند و دين ستيزند و كاملاً با دين در تعارض و چالش هستند.

حالا ببينيد ما با چه دنيايى روبه رو هستيم. من با شناسايى اين خرده فرهنگ ها، به ياد آن جمله ى حضرت امام مى افتم كه مى فرمود: «اى علماى اسلام! به داد اسلام برسيد». بى ترديد الآن ما در معرض يك شبيخون فرهنگى هستيم، نه تهاجم فرهنگى؛ و بايد بيدار شد و كارهاى روزمره را به برنامه هاى بلندمدت تبديل كرد. وظيفه ى شوراى عالى انقلاب فرهنگى و شوراى عالى حوزه مضاعف در قبال اين جريان ها چند برابر مى شود.

جریان شناسی

جریانهای رایج فکری ایران

۱. خرده فرهنگ ها؛ 2. شيطان پرستى؛ 3. تصوف گرايى؛ 4. كثرت گرايى؛ 5. فمينيسم؛ 6. بهائيت؛ 7. تجددگرايى افراطى؛ 8. سنت گرايى؛ 9. مكتب تفكيك؛ 10. هايدگرى ها؛ 11. تجددستيزى؛ 12. فرهنگستان علوم؛ 13. روشن فكرى تجددپذير؛ 14. عقل گرايى اسلامى.

۱. جريان خرده فرهنگ ها

يك دسته از جريان هاى فرهنگى در كشور «خُرده فرهنگ ها» هستند؛ مثل گروه رَپ، مِتال يا هِوى متال و راك. اين گروه ها جنبه ى فكرى چندانى ندارند، اما پشتوانه ى فكرى دارند و در آثارى كه منتشر مى كنند پشتوانه ى فكرى آنان هويداست. البته هر كدام از اين گروه ها زيرمجموعه هايى دارند؛ مثلاً گروه رَپ، زيرمجموعه اى به نام «گروه هامِر» دارد، يا هِوى متال ها زيرمجموعه هايى به نام «باكره ى فلزى»، «قاتل»، «گروه دختران» و «نيروانا» دارند. نيروانا اصطلاحى بودايى است كه معتقدند انسان در اثر رياضت به آن مى رسد. اين گروه ها در كشورهايى مثل آمريكا به يك فرهنگ اجتماعى تبديل شده و وارد جامعه ى اسلامى ما هم شده اند؛ مثلاً گروهى از هِوى متال ها اصطلاحشان اين است كه مى گويند: «we are sex prophet»؛ ما پيامبران سِكسيم؛ و بى بندوبارى جنسى را كاملا عَلنى و آشكارا ترويج و پيشنهاد مى كنند.

اين گروه هاى فرهنگى در دهه ى 1980 ميلادى، در اعتراض به نژادپرستى و با شعار صلح و آزادى، عليه وضع موجود آمريكا قيام كردند. يعنى عمر چندانى ندارند. در اصل، سياه پوست هاى آمريكا، چون با وضع موجود آمريكا موافق نبودند اين جريان ها را ايجاد كردند و براى مبارزه با نژادپرستى شعار صلح و آزادى را پيشنهاد دادند تا بتوانند حق خود را از دولت وقت بگيرند. شيوه ى مبارزه ى اينان نيز راهپيمايى بود و بعضى از آوازها و آهنگ ها را نيز استفاده مى كردند و اشعار خاصى را هم مى سرودند. كم كم، دولت آمريكا به اين جريان هاى معترض جهت داد و منحرفشان كرد و آن ها را در فاز مسائل اخلاقى انداخت؛ يعنى گروه هاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى به يك سرى خرده فرهنگ هاى مبتذل تبديل شدند كه اكثرشان يا گرايش هاى هم جنس بازى پيدا كردند يا مسائل مبتذل اخلاقى را ترويج و تبليغ مى كنند. اين گروه ها علايمى ظاهرى دارند. شايد جوانانى را ديده باشيد كه محاسن لنگرى براى خودشان درست مى كنند؛ در واقع محاسنشان را مى تراشند و خطى در محاسن خود به حالت لنگر كِشتى درست مى كنند. اين علامت هِوى متال هاست. پيراهن و لباس هاى مخصوصى هم دارند؛ سايت دارند و به طور جدى هم فعاليت مى كنند. نمى گويم اين ها در كشور ما جريان شايعى هستند؛ اما دست كم گرايشى هستند كه جوانان اسلام را ممكن است به خود جذب كنند.

اولين وجه اشتراك همه ى اين گروه ها برخوردارى از ايدئولوژى نهيليستى است. همه ى اين گروه ها پوچ گرا هستند؛ يعنى مثلا مى گويند: بحث هاى هدف آفرينش و كمال انسان و قرب به خدا و... را كنار بگذاريد. اين عالم بى هدف و بى معناست و ارزش زيستن هم ندارد؛ حتى اين پيام را به فيلم هم درآورده اند. در صحنه اى نشان مى دهند كه مثلاً بچه اى در صحرا و بيابانى بَرَهوت به دنيا مى آيد؛ سپس بزرگ مى شود؛ رشد مى كند و به دنبال هدف و گمشده اى مى گردد. تا زمانى كه محاسن و موهاى سرش سفيد مى شود، ولى به هيچ چيزى نمى رسد. در آخر به ديوارى مى رسد كه پشتش عدم و نيستى است؛ يعنى پوچ گرايى.

از نتايج تسامح و تساهل در كشور ما اين بوده كه دو سه سالى است با مجوز وزارت ارشاد، كتاب هاى اين ها منتشر مى شود و در نمايشگاه بين المللى كتاب هم به فروش مى رسد.

من كتاب هاى زيادى از اين ها را ديده ام؛ ولى يكى از آنها با عنوان نابخشوده حاوى اشعار متاليكاست كه با همين اشعار، خواننده هايشان موسيقى اجرا مى كنند. بعضى از تصاوير خواننده هايشان را هم در آخر كتاب منتشر كرده اند. اشعارشان با مضامين پوچ گرايى، نِهيليستى و امثال اين ها بسيار سازگار است و سراسر كتاب همين محتوا را دارد. در قسمتى از اين كتاب چنين آمده است: «پريدن درون آتش؛ آن پايين در اعماق، منزل آتشين من است. ناقوس فراخوانى به صدا درمى آيد و تو و تمام ساكنين زمين را وسوسه مى كند تا به گناهى كه ما انجام مى دهيم بپيونديد. كارى است كه بايد انجام شود.» تا بعد كه مى گويد: «پس بيا و به درون آتش بِپَر. يك تاريكى، يك ظلمت، دنياى آتشين، دنياى بى معنا، با جهنم در چشمانم و مرگ در رگ هايم، پايان راه نزديك است». اين كتاب ها با اين پيام هايشان با تيراژهاى بالايى هم منتشر مى شوند، ايدئولوژى پوچ گرايى، نِهيليستى، بى معنايى، بى هدفى؛ همان دردهايى كه امثال صادق هدايت به آن مبتلا بودند در اين آثار آشكارند.

اگزيستانسياليست هاى الحادى، مثل «آلبركامو»، «نيچه» و «كافكا» و امثال اين ها همه پوچ گرا شدند و در نهايت هم يا خودكشى كردند و يا مثل نيچه ديوانه شدند. صادق هدايت هم كه متأثر از «آلبركامو» و «كافكا» بود، پوچ گرا شد و در نهايت هم خودكشى كرد. به تعبير آقاى مطهرى، صادق هدايت آدم فقير و بيچاره اى نبود؛ ثروت داشت و از دنيا همه چيز هم داشت؛ اما مى گفت: زندگى به زحمتش نمى ارزد. آثار ايشان هم در سراسر كشور مرتب توزيع مى شود.

دومين وجه اشتراك اين گروه ها، انحرافات جنسى و اخلاقى است. همه ى آنان آلوده اند. عمدتاً هم، هم جنس بازند. افرادى كه موسيقى هاى متال و راك را ترويج مى كنند در آلودگى هاى اخلاقى غوطهورند.

سومين وجه اشتراك اين جريان، دين ستيزى است. دين گريز نيستند؛ نمى گويند ما كارى به دين نداريم؛ اين ها دين ستيزند؛ يعنى قدم به قدم با دين مبارزه مى كنند؛ مثلاً در فيلم هايشان نمايان است وقتى كه موسيقى اجرا مى كنند و اشعارشان را با آن احساسات و عواطف خاص خود مى خوانند، انجيل را در دستشان مى گيرند، برگه هاى انجيل را پاره و پرت مى كنند؛ پيامشان اين است كه ما ضد دين هستيم؛ اين طايفه در بعضى از جوامع اسلامى هم اين كار را با قرآن كردند. چون پوچ گرا هستند و دين را مهم ترين مانع پوچ گرايى مى دانند، پس بايد با دين مبارزه كنند.

 

معرفی کتاب

نگاهی به کتاب جامعه شناسی روشنفکری دينی در ايران

روی جلد جامعه شناسی روشنفکری دينی در ايران
مقولاتی مانند روشنفکری، روشنفکری دينی، تجدد، مدرنيته و ... در ايران موضوع روز شده و به نحو بی سابقه ای توجه گروههای فکری جامعه را به خود جلب کرده است

مطبوعات درباره اين موضوعات می نويسند و به مصاحبه و گفتگو دست می زنند؛ محافل در اين زمينه ها جلسات بحث و سخنرانی می گذارند؛ دانشگاهها اين مباحث را موضوع پژوهش ها و رسالات دانشجويی قرار می دهند، و ظاهراً علاقه ناشران نيز به چاپ اين نوع آثار برانگيخته شده است.

جامعه شناسی روشنفکری دينی در ايران نوشته عباس کاظمی از جمله کارهای دسته اخير يعنی رسالات دانشجويی است و انتشارات طرح نو که کتاب را منتشر کرده، در نخستين صفحه کتاب عنوان "رسائل دانشجويی" را ذکر کرده است.

اهميت اين رساله و کتاب در اين است که پس از مقدمات لازم صرفا به شاخه ای از روشنفکری با نام روشنفکری دينی می پردازد و اجزاء آن را از ديد منابع و مأخذی که به آنها دسترسی يافته بر می رسد. اينکه به منابع در دسترس اشاره می کنيم شايد درست نباشد.

به جرأت می توان گفت نويسنده غالب کتابها و مقالاتی را که در زبان فارسی در طول سه چهار دهه اخير منتشر شده، برای نوشتن رساله خود بررسی و تورق کرد ه است. به همين جهت فهرست منابع کتاب، يکی از غنی ترين فهرست هايی است که در آثاری از اين دست می توان يافت.

عباس کاظمی ساخت فکری رساله خود را بر اين بنا می کند که ضمن تشريح هر موضوع، فرق ميان گرايش های گوناگون فکری در درون يک نحله اصلی را تا آنجا که می توان از روی اسناد و منابع دريافت روشن کند.

روشنفکران دينی از طريق 'کوچک سازی دين' و 'تضعيف فقه' و تأکيد بر اخلاق، به بقای دين (و يا معنويت) در عصر مدرن دل بسته اند. احياگرايان بالعکس، به واسطه 'فربه سازی فقه' و اصلاحات بنيادی در آن، به بازسازی جامعه مدرن بر اساس دين اميد بسته اند

 
ادامه نوشته

معرفی کتاب

نخستين جلد کتاب فلسفه صدرا، تلخيص رحيق مختوم، به قلم آيت الله جوادي آملي و به کوشش مرکز نشر اسراء منتشر شد

کتاب فلسفه صدرا نوشته آيت الله جوادي آملي، تلخيص مجموعه ده جلدي «رحيق مختوم، شرح حکمت متعاليه» است که در دو جلد ملخص شده است.

کتاب حاضر در سه مرحله با عناوين وجود و اقسام اولي آن، تتميم احکام وجود و برخي احکام شايان ذکر عدم و جعل و تشکيک تنظيم شده است.

مرحله اول شامل سه بخش است که احوال نفس وجود، اصول کيفيات و عناصر عقود؛ ماده و جهت به لحاظ مقام ثبوت و اثبات و وجود ذهني نام گرفته است.

در مطلبي که ذيل عنوان براهين اثبات وجود ذهني در بخش سوم آمده است، مي خوانيم: «ابتکار صدر المتألهين درطرح مساله علم اين است که او علم را زير پوشش ماهيات و مقولات قرار نمي دهد؛ گرچه به تبع ديگران، مسائلي از آن را در تعليقات منطقي يا ابواب ماهوي طرح کرده است؛ ليکن جايگاه حقيقي آن را نه در معقولات ثاني منطقي و نه در مباحث ماهوي فلسفه، بلکه در رديف تقسيمات اولي وجود يا حتي با اثبات مساوقت هستي با علم، از قبيل مسائلي نظير اصالت و بساطت وجود مي داند . وي مساله وجود ذهني را نيز حاصل تقسيمات اولي موجود به خارجي و ذهني دانسته است.»

در مرحله جعل و تشکيک در بخش اشارات آمده است: «صدر المتألهين امکان فقري را سبب حاجت به جعل مي داند. در اين ديدگاه، مجعول عين ربط به جاعل است، به همين دليل همان گونه که معناي حرفي بي اعتماد بر معناي اسمي، حقيقتي نمي يابد، مجعول بي تکيه به موجود مستقل، هيچ گونه ظهور و بروزي نمي تواند داشته باشد.»

از منابع استفاده شده در اين کتاب مي توان به بحارالانوار، التعليقات بوعلي سينا، التوحيد شيخ صدوق، الحکمة المتعالية في الاسفار الاربعة ملاصدرا، الکشاف زمخشري، شرح فصوص الحکم قيصري، رسالة العش بوعلي سينا و ده ها منبع معتبر ديگر اشاره کرد.

نخستين جلد فلسفه صدرا، تلخيص رحيق مختوم، اثر آيت الله جوادي آملي در440 صفحه و باشمارگان سه هزار نسخه به کوشش مرکز نشر اسراء در سال جاري منتشر شده است.

ارماگدون

رسالت آرماگدون

 

 Gif 17

آرماگدون واژه اي عبري و به معناي تپه شريفان است و آن تپه بزرگي مي باشد که در شمال فلسطين واقع شده است. اعضاي جنبش تدبيري ايمان دارند که وظيفه مهم آنان فراهم کردن مقدمات ظهور حضرت مسيح عليه السلام است. لذا براي نيل بدين مقصود، تضعيف نظامي اعراب (مسلمانان) و حمايت مالي، سياسي و نظامي، تقويت فن آوري هسته اي اسرائيل را از جمله وظايف خود مي دانند. اعضاي اين جنبش معتقدند حق الهي، قانوني و تاريخي يهوديان است که به سرزمين  فلسطين بازگردند و خداوند با ملت هايي که با اسرائيل همکاري کنند کمک خواهد کرد. لذا مواجهه و رويارويي با اسرائيل يعني مقابله با خدا، و اين مفهوم همان سخناني است که «روهر حسيون» سناتور کنگره آمريکا در سال 1981 در نشست صهيونيست ها اظهار داشت: آمريکا به اين خاطر با برکت است که ما يهوديان پناهنده به کشورمان را پذيرفتيم و به آنان احترام مي گذاريم و از اسرائيل دفاع مي کنيم زيرا ما به حق اسرائيل در سرزمين (فلسطين) اعتراف کرديم. اکنون اين اعتقادات در نظر مردم آمريکا مخصوصاً راستگرايان ديني آنها تقويت شده است. مثلاً خانم «کريس هالسل» نويسنده کاتوليک آمريکايي در کتاب «پيشگويي و سياست» نوشته است:
اسرائيل بر کشورهاي عربي همجوار خود پي در پي پيروز مي شود و اوج اين پيروزي ها حمله به جنوب لبنان است. در يک نظر سنجي که مؤسسه «پتکيلوفينش» در سال 1984 انجام داده مشخص شده است 39 درصد مردم آمريکا ايمان دارند که جهان با سلاح هاي آتشين نابود خواهد شد.

ادامه نوشته

معرفی کتاب :مجموعه مقالاتي که به نوعي با ملاصدرا، نقد وي از ديگران و نقد ديگران از وي می باشد.

 

سير تاريخي نقد ملاصدرا
 
عليرضا ذکاوتي
مکان چاپ: تهران
تاريخ چاپ: 1386
ناشر: هستي

 

تاریخ فلسفه در کشور ما جدی گرفته نمی شود. با این حال در سالهای اخیر کارهای آقای دینانی و شماری دیگر سبب پیشرفت در این دانش شده است. نوشته های آقای ذکاوتی نیز قدم هایی است که در این راه برداشته می شود. اما متفرق و پراکنده است. خوشبختانه ایشان همان متفرقات را موضوعی گردآوری می کنند و یکجا به چاپ می رسانند. تنها اشکالش هم بی ارتباطی فصل ها با یکدیگر است که طبیعی است اما جزء جزءش جالب توجه است. بهر حال تجزیه اش خوب است اما ترکیبش اشکال دارد.
نوشته حاضر مجموعه مقالاتی است که ایشان در باره ملاصدرا نوشته اند. چه نقدهای ملاصدرا بر دیگران و چه نقد دیگران از ملاصدرا. از متأخرین باشد یا متقدمین. به هر حال رسالت این مجموعه نشان دادن جایگاه فلسفه صدرایی یا حکمت متعالیه در اندیشه ورزی فلسفی در ایران معاصر است.
برخی از مقالات:
درآمدی انتقادی بر مطالعه انتقادی ملاصدرا
ملاصدرا و حکمت متعالیه
نکته گیری های ملاصدرا بر بوعلی
انتقادات ملاصدرا بر شیخ اشراق
سیری در نقد افکار ملاصدرا در چهار قرن اخیر
انتقاد بر ملاصدرا در عصر ما
بحث انتقادی در نقد شیخیه بر حکمت متعالیه
فقراتی از نقد مکتب احسایی بر مکتب ملا صدرا
نگاهی به شرح العرشیه ملاصدرا
ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام (جلد سوم)

معرفی کتاب

چريکهاي فدايي خلق از نخستين کنشها تا بهمن 1357

 محمود نادري

مکان چاپ: تهران

تاريخ چاپ: 1387

ناشر: موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي

تاريخ انتشار روي سايت: 22 تير 87

سازمان چريك هاي فدايي خلق يكي از سازمان هاي پر سر و صدا در تاريخ سياسي ايران پيش و تا اندازه اي پس از انقلاب است.

سازمان چريك هاي فدايي خلق يكي از سازمان هاي پر سر و صدا در تاريخ سياسي ايران پيش و تا اندازه اي پس از انقلاب است. نخستين بار بعد از جريان مؤتلفه اسلامي اين سازمان بود كه فعاليت هاي چريكي را آغاز كرد و سازمان مجاهدين اندكي بعد وارد اين ميدان شد.

سازمان چريكهايي فدايي خلق به يك معني وارث حزب شكست خورده و بي آبرو شده حزب توده بود درست همان طور كه سازمان مجاهدين خلق عملا وارث جريان بي خاصيت نهضت آزادي شده بود.

هر دو سازمان در ربودن استعدادهاي جوان و فعال دانشگاهها بسيار كوشا بودند و اگر نبود كه جريان چريكي در حاق خود و به دليل واقعياتي كه در ايران بود راه حل منطقي و معقول برخورد با رژيم نبود، مي توان گفت كه اين دو سازمان در جذب نيروهاي جوان و با استعداد پيشگام بودند.

مهم ترين عيب آنان دور شدن از توده ها از يك جهت و رها كردن ساختارهاي سنتي قدرت توده ها يعني مساجد بود. هر چند سازمان مجاهدين خلق در اين زمينه تلاشي داشت اما اساس كار آن روشنفكري بود و به همين دليل از قافله عقب ماند.

اين قاعده در ايران در شرايطي كه ما هستيم، براي هر نوع فعاليت سياسي ديگر هم يك درس عبرت است.

كتاب چريكهاي فدايي خلق نخستين تحقيق مفصل و پردامنه در باره اين سازمان است. تحقيقي كه كه به دليل تأكيد در استفاده از مآخذ دست اول، آن را به عنوان يك منبع با ارزش و منحصر به فرد درآورده است.

در نگاه اول، انسان تصور مي كند كه به دليل آن كه موسسه ناشر آن يك مؤسسه وابسته به دولت است، نبايد اثري بي طرف باشد.

اما يك مرور دقيق بر محتواي آن مي تواند تصور مزبور را از ميان برده و ما را با يك اثر با ارزش، مفصل، بي طرف و دقيق روبرو كند.

فصل هاي مهم كتاب

تا سياهكل: تكوين هسته اوليه

هم استراتژي، هم تاكتيك

غلبه چريكيسم

دگرديسي جنبش و پيامدهاي آن

جنبش مسلحانه، خيزش مردمي

(همان طور كه از عناوين پيداست به دليل ميل به ادبي بودن راهنماي خوبي براي آن نيستند كه از آنها بتوان فصل بندي كتاب را دقيق دريافت. اميدوارم نويسنده براي چاپ ديگر و مجلد بعدي عناوين سرراست تري انتخاب كند).

 

اين كتاب رويدادهاي سازمان را تا سال 57 دنبال كرده است. اميدواريم هرچه زودتر مجلد ديگري در باره دوران پس از انقلاب سازمان نيز انتشار يابد.

 

آذربایجان

يادداشت‌هايي از آشوب‌هاي عشايري و سياسي آذربايجان

سرلشكر عبدالله‌خان اميرطهماسبي  

  تصحيح: كاوه بيات

ناشر: شيرازه

  يادداشت‌هايي از آشوب‌هاي عشايري و سياسي آذربايجان، سرلشكر عبدالله‌خان اميرطهماسبي، به كوشش كاوه بيات، تهران، پرديس دانش با همكاري شركت نشر و پژوهش شيرازه، 1386

آذربايجان در دوران مشروطه يكي از كانون‌هاي پرالتهاب و محل تلاقي جريان افراطي مشروطه‌خواهي مداخلات علني بيگانگان روسي و عثماني و اقدامات راهزنان و... بود كه رفته رفته در آستانه تجزيه قطعي از ايران قرار گرفت. اين دوره‌ي پرآشوب تاريخي آذربايجان از مشروطه تا استقرار رضاشاه بر اريكه سلطنت، ادامه داشت. در آستانه تغيير سلطنت از قاجاريه به پهلوي سرلشگر عبدالله‌خان اميرطهماسبي (1260- 1307) نقش مهمي در سركوب ايلات و عشاير تمرد آذربايجان بر عهده داشت. «اميرطهماسبي افسر برجسته ديويزيون قزاق و فرمانده گارد مخصوص احمد شاه به رغم عدم حضور در طرح كودتاي سوم اسفند 1299 در ماحصل بعدي آن يعني تثبيت قدرت فائقه رضاخان سردارسپه نقش مهم و تعيين‌كننده ايفا كرد».
اميرطهماسبي از جمله نادر نظاميان برجسته آن دوره است كه دوره‌ي حكمروايي او در آذربايجان دو اهميت ويژه داشت نخست خاتمه دادن به يك دهه آشوب و اغتشاش در آذربايجان و تلاش‌هايي جهت اعاده نظم و آرامش در منطقه و ديگري ويژگي‌هاي شخصي كه در براندازي قاجاريه نقش مهم و تعيين‌كننده‌اي ايفا كرد.
اميرطهماسبي اهل قلم بود و علاوه بر كتاب تاريخ شاهنشاهي اعلي‌حضرت رضاشاه پهلوي (تهران 1305) كه شرح مفصلي است بر تغيير سلطنت، او در ديگر زمينه‌ها نيز نوشته‌هايي فراهم آورده بود. گويا جزوات و مجموعه رسايلي در باب تاريخ آذربايجان به سفارش او تهيه شده بود. در سال 1329 شمسي بهرام پاورقي‌هايي به عنوان «قسمتي از يادداشت‌هاي مرحوم سرلشگر عبدالله اميرطهماسبي» منتشر نمود كه بخش عمده آن به تحولات آذربايجان پيش از حكمروايي اميرطهماسبي چون شورش اسماعيل‌آقا شكاك، قيام شيخ محمّد خياباني و... مربوط مي‌شود.
جناب كاوه بيات در پيشگفتار خود عنوان نموده‌اند جُز مطالبي كه روزنامه بهرام انتشار يافته از سرنوشت مابقي يادداشت‌هاي وي اطلاعي در دست نيست. با مطالعه و بررسي موردي كه در مورد شيخ محمّد خياباني صورت گرفته است مشخص مي‌شود اطلاعات او از حوادث مستند به خاطرات شاهدان نزديك و آگاه مي‌باشد.
كتاب فراهم آمده نه فصل به شرح زير دارد:
فصل اول: اوضاع آذربايجان
فصل دوم: مختصري از عمليات اسماعيل‌آقاي سميتكو
فصل سوم: قيام خياباني
فصل چهارم: شورش لاهوتي
فصل پنجم: مختصري از تاريخچه ايلات شاهسون
فصل ششم: پايان كار اقبال‌السلطنه
فصل هفتم: جزيره قرخلر
فصل هشتم: گزارش لشگر شمالغرب
فصل نهم: ضميمه‌ها
در فصل نهم سه راپورت اميرطهماسبي از اقدامات خود در آذربايجان كه انتشار يافتهدر مجله قشون در سال 1303 درج گرديده است.
اين اثر علي‌رغم حجم آن براي استفاده محققان و پژوهشگران تاريخ آذربايجان منبع مهم و قابل استفاده‌اي است.